هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
484
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
به كوفه بازگردد و پيش از آنكه استقرار و آرام يابد باز گروه ديگرى از متمردين سر بر مىآورد ؛ پس از نبرد نهروان اوضاع از اين قرار بود تا اينكه « الخريت بن راشد » سر به عصيان نهاد ؛ پيش از آن به نزد حضرت آمده به ايشان گفته بود : به خدا سوگند نه فرمانت مىبرم و نه پشت سرت نماز مىگزارم زيرا حكميت آنان را پذيرفتى و در برابر حق ، سستى نشان دادى . امام به او فرمود : بنابراين خدايت را معصيت مىكنى و پيمانت را زير پا مىگذارى و جز خويشتن خويش ، به كسى زيان نمىرسانى و او را به مناظره دعوت كرد . به او گفت : فردا به سويت بازمىگردم . حضرت از او پذيرفت و سفارشش كرد كه كسى از مردم را نيازارد و بر خون و مال و جان و ناموس مردم ، تجاوز و تعدى روا ندارد . بيرون رفت و ديگر بازنگشت . او در ميان قوم خود بنى ناجيه ، فرد مطاعى بود و فرمانش مىبردند در تاريكى شب به اتفاق گروهى بيرون شد و در راه به دو نفر كه يكى يهودى و ديگرى مسلمان بود ، برخوردند ، مسلمان را كشتند يهودى نزد كارگزار على در عراق بازگشت و جريان را با وى در ميان گذاشت كارگزار ما وقع را براى حضرت نوشت ايشان نيز گروهى از يارانش را به سراغشان گسيل داشت و فرمانش داد تا آنان را به فرمانش بازگرداند و اگر تن به اين كار ندادند با ايشان درگير شود ميان كارگزار از يك سو و « الخريت » و همراهانش مناظرهء بىثمرى ، صورت گرفت ياران امام از ايشان خواستند تا قاتلان مسلمان را تسليمشان كنند از اين كار خوددارى كردند و جنگيدن را ترجيح دادند . ميان طرفين نبرد سختى در گرفت امير المؤمنين نيروى ديگرى به مصافشان فرستاد و به عبد اللّه بن عباس كه فرماندار بصره بود نوشت و او را فرمان داد تا تعقيبشان كند . « الخريت » نيز گاهى مدعى خون عثمان مىشد و گاهى ديگر - حكميتپذيرى على ( ع ) را به باد انتقاد مىگرفت و بالاخره الخريت و گروهى از يارانش كشته شدند و پانصد تن از آنان به اسارت گرفته شدند و آنها را به كوفه هدايت كردند لشكريان گذرشان به مصقلة بن هبيرة الشيبانى كه كارگزار على ( ع ) بر برخى ايالات بود ، افتاد ، اسيران ، به او پناه آوردند و او نيز بنا به آنچه برخى روايات آوردهاند ، دلش به حالشان سوخت و آنان را از فرمانده خريد به اين ترتيب كه قيمت آنان را به طور قسطى بپردازد و آنان را آزاد كرد و در پرداخت دين خود تعلل ورزيد وقتى عبد اللّه بن - العباس اداى مبلغ مزبور را از وى در خواست كرد پاسخش داد : اگر اين مبلغ و حتى بيش از آن را از عثمان خواسته باشى من حرفى ندارم آنگاه به نزد معاويه گريخت او نيز همچون فاتحان از وى استقبال كرد و هر چه خواست به او داد و مصقله را تشويق كرد